خبرنامه

Shamlu.com

شماره ی یکم

 

اردی بهشت ماه ِ یک هزار و سیصد و هشتاد و دو

 

 

شیوه ی تازه ی نگارش در زبان فارسی : بی فاصله نویسی

چرا می نویسیم اردی بهشت و نه اردیبهشت؟ چرا می نویسیم زنده گی و نه زندگی؟ چرا می نویسیم، و چرا اینطورینمینویسیم؟ چرا شاملو این سال های اخیر با این رسم الخط نوشت؟  این ها سوآل هایی است که این سال های اخیر در ذهن خواننده گان شاملو نقش بسته، و اغلب در حد سوآلی بی پاسخ باقی مانده. برای روشن شدن موضوع، بخشی را زیر عنوان درباره ی شیوه ی تازه ی نگارش در زبان فارسی ایجاد کرده ایم که هم اکنون تعدادی از مقالات ایرج کابلی را در بر می گیرد. او درین سلسله مقالات که ظرف سال های اخیر به چاپ رسانده، به اصول    اولیه ی این شیوه که بنام بی فاصله نویسی شناخته شده، اشاره می کند و دست آوردها و راه گشایی های این شیوه ی تازه را برمی شمارد. این مقالات در نشانی زیر قابل دست رس است

http://shamlu.com/odyssey/ecriture

 

صدای احمد شاملو

موسسه ی ماهور پنج صفحه ی تازه با شعر و صدای احمد شاملو منتشر کرده است: باغ آینه، ابراهیم در آتش، ققنوس در باران، مدایح بی صله و در آستانه. در این پنج صفحه، شاملو شعرهایش را از دفترهای مختلف اش می خواند. موسیقی از مرتضا حنانه است، آیدا یادداشتی بر این صفحه ها نوشته که در ادامه از نظرتان می گذرد

به عنوان نمونه می توانید بخشی از شعر در جدال با خاموشی را با صدای شاملو درین نشانی گوش کنید

http://shamlu.com/odyssey/audio/baamdaad.mp3

 

سیروس شاملو و حدیثی بر حدیث بی قراری ی ماهان

سیروس شاملو را با نمایش هایی که بر روی صحنه برده می شناسیم : هم چون کوچه ای بی انتها که نمایش پانتومیم واری بود بر اساس شعرهایی که شاملو از شعر جهان ترجمه کرده و در کتابی با همین نام منتشر کرده است. و همین طور آغا محمد خان کالیگولا، که نقیضه ای بود درخشان، دو نمایشی که خبر از نگاه تازه ی سیروس شاملو به تئاتر می داد. امروز سیروس شاملو کتابی در دست دارد، که حدیثی است، حدیثی بر حدیث بی قراری ماهان. بخش اول این کتاب در نخستین شماره ی فصل نامه ی باران به تازه گی توسط انتشارات باران منتشر شده است. خوانش های سیروس شاملو، خواست های اوست، و نگاه اوست، که نطفه بستن آخرین شعرهای شاعر را به تماشا می نشیند، و به تماشا می نشاند. نثر سیروس شاملو، گاهی طنزی تلخ می شود، وقتی به کنایه شبیه می شود و زمانی هم نثر آرکائیک می شود. بخش هایی از آن را می خوانیم

بیمارستان مهراد، سیزدهم بهمن ماه 1375، ساعت چهار و نیم صبح.

مردی بر تخت بیمارستان خفته است. کوشش اطرافیان برای اصلاح صورت بی نتیجه مانده، آرواره ی پایینی از قاب و قالب بیرون زده، سنگینی دندان های موقت دهان را نیمه باز گذاشته است. شاعر معاصر میان دسته ای از گل های شیپوری بدترکیب، غبار تنتورید، الکل کامفر، لگن، لوله های سرم، وچندین کتاب تازه چاپ نخوانده، وزن خود را به بستر موقت داده است. اثر قوی مسکن های فیل افکن فروکش کرده است. پرستارهای شیفتکی بارها با لوله ی سرنگ کلنجار رفتند و عاقبت خسته و عصبی تر از گذشته سوزن چسب ورآمده را روی ورید نیافته رها کردند تا شیفت عوض کنند. گلشیری هم رگ و پی اش پیدا نمی شد اما لیچار هم بار پرستارها نمی کرد. شاید دردش کم تر از شاملو بود. ولی اصولا" از شاملو سر به زیرتر و تن سپرده تر بود. روح بخشی به شاعر معاصر نوع دیگری از مراقبت می طلبید که کار جانانه ای تکجنس نیست. البته چندتایی از کارآموزان پزشکی جلوی ادبیات چی های کانون نویسنده گان از بیمار بدقلق لیچار شنیدند، حرفه ی مداوا را لعنت فرستادند و با لبخندهای تلخ روپوش ها را درآوردند و زدند به چاک. پیرمرد به رغم اینکه در جهان شعر و اساطیر توده ای هرگز از مرگ نهراسیده بود اما در دنیای واقعی به زنده گی بسته بود و چون من و تو، و شاید بیش از من و تو از مرگ می ترسید!

....

اتاق 103 طبقه ی دوم بخش جراحی اتاق شاعر معاصر ایران است و ایران کشوری که حدودش فراتر از بیمارستان است. روی در تابلوی ملاقات ممنوع تصب شده است، بیرون در روی نیمکت های سپیدی که به خاکستری می زند دو عاقله مرد چرت خرگوشی می زنند. این دو و شاید آنکه در اتاق نوبت اش رسیده سرگذشت قرینه ای دارند اما تلقی آنان از آن چه پیش آمده افتخار آمیز و شوم و جهنمی بوده یا صرفا " وهم انگیز، متفاوت است. نمی دانیم کیستند و از کجا می آیند، هرگز نخواستیم بدانیم، پس اکنون نیز در سراپرده ی اسرار می مانند. اما نگرانی آنان از آن چه در اتاق از کف می رود از متاعی دیگر است.

....

شاعر از روزنه به آسمان کوچک گرگ و میش، به آسمان به این بسته ی بی مهتاب و پرنده و پرواز خیره مانده تا شاید ستاره ی صبح برزند. تداوم عمر را می جوید یا جویای آن نقطه ی گنگ در عدم است که کتاب حوادث تلخ و شیرین را می بندد، معلوم نیست. تکانی می خورد، باز به یاد می آورد یک پا بیش تر ندارد. با دست راست خرده کاغذ و مداد را روی میز پاتختی می جوید. کاغذ کوچک یادداشت را لمس می کند و مداد سیاه را یا کاغذ کوچک یادداشت را می یابد و مداد را به زمین می غلطاند...و سکوت خاکستری، سکوت موذی تیمارخانه ای بی کران که جهان از دریچه ی تنگ ناظر منتظر است صداها را از شعر و ترانه و شاهکار در تن سرد خود می فشرد.

شعر در این فضاست که جان می گیرد. چیزی می میرد تا چیزی تولد یابد. واژه ها به سختی خرده های مداد را بر سطح خرده کاغذ می ساید یا خرده های زغالی ی واژه ها را ذهن به هم می تند تا چون قلاب دوزی خیال گون قصه ی تولد تا مرگ را مروری کند:

شرقاشرق شادیانه، به اوج آسمان.....